مابارهاوبارها گذشتمون رو بدون هیچ هدفی وگاهی فقط باهدف سرزنش کردن خودمون زیرورو میکنیم ولی من اینبار میخوام تولد باور قدرتی به اسم خدارو توی بچگیم پیداکنم .در این کنکاش جالب توی ذهنم و درجواب این که خدا از کجاشروع شد.بایدبگم پنج سالم که بودذهنم درگیر این شد که مفهوم مرگ رو بفهمم.برای خاتمه دادن به این موضوع توی ذهنم فقط نیاز داشتم بدونم همه ی ادم هامیمیرند نمیشه استثنا وجود داشته باشه ومن هم از اون استثناها باشم.یه روز نزدیک غروب بود و فضا به حدکافی دلگیر من وبابام خونه تنها بودیم.از بابام پرسیدم همه میمیرند.بابام داشت از تلوزیون اخبار تماشا میکرد وفقط جواب داد اره همه میمیرند.یک لحضه احساس عدم مطلق تمام وجودم رو گرفت انگار همه ی ما ادم هابه یه طناب وصل بودیم وداشتیم باسرعت کم به یک چاه تاریک وطولانی کشیده می شدیم .حسم رو یادم میاد خیلی وحشتناک بود.باگذشت زمان فهمیدم بزرگ ترها از یک وجود فوق بشری یک قدرت مطلق حرف میزنندوگاهی که خیلی عاجز وناتوان میشن باهاش حرف میزنند.نکته ی مبهم این بودکه نمیشد برای این موجود شکلی تجسم کرد.این شدکه بعد از اون هرموقع مامانم باهام دعوا میکرد یاسر دعواباخواهر وبرادر بزرگ ترم زورم بهشون نمیرسید باخداحرف میزدم.اولین بار که این کار رو کردم حس خوبی داشت واسه ی همین ادامه دادم.گاهی فکرمیکنم من خدا رو اون موقع بیشتر باور داشتم اون موقع خدارو یک جور نیروی سرپرست کننده برای خودم میدونستم باور داشتم که اون من رو دربرابر هرچیزی سرپرستی ومحافظت میکنه حتی در برابرتنبیه های پدرومادرم.شیش سالم که شد دیکتم توی مدرسه ضعیف بود معمولا تک میاوردممیدونستم برم خونه کتک روی شاخش پس توی مسیرخونه تا مدرسه دعا میکردم که چشمام رو ببندم ووقتی باز کردم خدا حداقل نمره ی دیکتم رو دورقمی کنه ولی هرچی به خونه نزدیک تر میشدم بیشترناامیدمیشدم اخرش هم کتک روخوردم.پس صفت سرپرستی رو از ویژگی های خدام حذف کردم چون اون نتونست جلوی کتک های مامانم روبگیره.خدا توی زندگی من اولش مهربون پر قدرت وشنوده ای صبور بود ولی بدش فقط مهربون وشنونده ای صبور بود .درک این که اون قدرت مطلق نتونست واسم کاری کنه توی اون سن سخت بود.یه سال بد دباره امتحان دیکتم رو تک گرفتم اون روز قرار بود از طرف مدرسه مارو ببرن علی ابن مهزیاراهوازی اول نخواستم برم ولی بعد من رو به زور بردند رفتم توی حرم به خداگفتم که اگه رفتم خونه و مامانم باهام کاری نداشت من هم فلان هرار تومن میریزم توحرم.(وناگهان معجزه اتفاق میافتد).رفتم خونه مامانم حتی سرم داد نزد.هنوزم باورم نمیشه چطور مامانم اونقدر خونسرد بود .خدا توی بچگی اغوش گرمی بود برای گریه های من خدا توی بچگی معجزه ای بود برای دیکته های تک من خداتوی بچگی مالک قوه ی تخیلی بود به جای تمام اسباب بازی هایی که میخواستم ونداشتم خدا.یاعلی
نظرات شما عزیزان: